تکیه زده بر زمین، صدایی در گوش، از بحث دو دوست، دو عالِم از مباحث مرگ و زندگی:
- « ساکت باش. به صدای غم گوش کن، تو را می خواند ... »
- « هیس، حرف نزن. به صدای شادی گوش کن، از آن سمت می گریزد ... »
- « دنبالش می روی؟!
چرا؟!
این جا که یک نفر -غم- تو را می خواند... »
- « دنبالش می روم تا شاید لحظه ای رخصت خواندن او را بیابم ... »
- « اما ... »
- « ... اما شاید این فرصت را هیچ گاه نیابم؟ »
- « چنین سخنی در دل داشتم. »
- « شاید؛ ولی امید خواندن او مرا به پایان این بازی مسخره می کشاند. »
- « این بازی مسخره نیست !!! بلکه بسیار جدی است. »
- « بله، اما جدی بودن این بازی مسخره است. »
- « پایان بازی کجاست؟ »
- « پایانی ندارد، بلکه از پله ای به پله ی دیگری می روی و آنان که در پله ی قبلی تو هستند، تو را نمی بینند و گمان می کنند تو به انتهای این پلکان رسیدی. »





